خانواده های پسر و دختر جوان، تمایلی به ازدواج انها با همدیگر نداشتند. زیرا پسر از خانواده ی تهی دست بود، اما او با درایت تمام توانست محبت والدین دختر مورد علاقه اش را به خود جلب کند. و والدین ان دختر وقتی ایمان اوردند او پسری خوب وقابل اعتماد است دیگر مخالفتی نشان ندادند و متقاعد شدند او میتواند دخترشان را خوشبخت کند با وجود این هنوز یک مشکل بر سر راه ازدواج انها وجود داشت چون پسر باید به خدمت سربازی میرفت. او قبل از اینکه عازم خدمت شود، به خانه دختر رفت و در حضور والدینش در مقابل او زانو زد و یکبار دیگر شرایط زندگیش را گفت و از دختر پرسید آیا هنوز مایلی بامن ازدواج کنی؟ دختر جوان در حالی که اشک میریخت گفت بله انها نامزد شدند وبه توافق رسیدند که سال اینده وقتی خدمت سر بازی پسر تمام شد باهم ازدواج کنند. بعد از چند روز که پسر انها را ترک کرد،حاثه هولناکی برای دختر اتفاق افتاد و هنگام بازگشت از محل کارش،با اتو مبیلی تصادف کرد وسرش اسیب دید. چند روز در حالت اغما بود و وقتی به هوش امد پدر ومادرش را گریان وبسیار ناراحت دید بدون انکه یادش بیاید چه اتفاقی افتاده است پزشکان بعد از ازمایشات گفتند بخشی از مغز وی که ماهیچه های صورتش را کنترل میکرد اسیب دیده و برای درمان کاری از تیم پزشکی بر نمیاید. صورت زیبای ان دختر برای همیشه زشت وغیر قابل تحمل شده بود و بعد از چند روز وقتی حالش کمی بهتر شد خودرا در ایینه دید وحشت کرد. از خودش متنفر شد گفت.. من شبیه جانوری عجیب الخلقه شده ام. دختر جوان بسیار گریست و همان روز تصمیم گرفت تا نامزدی اش را به هم بزند چون شک نداشت هیچ مردی حاضر نیست با دختری به ان شکل وشمایل ازدواج کند. پسر جوان در طول خدمت سربازی نامه های متعددی برای ان دختر نوشت اما حتی یک بار جوابی دریافت نمیکرد.بارها به منزل دختر مورد علاقه اش تلفن کرد که بی فایده بود.زیرا ان دختر حاضر نشد جواب تلفن هایش را بدهد. بعد از یک سال مادر روزی به اتاق دخترش رفت وگفت نامزدت از سربازی برگشته، دختر فریادی کشید وگفت لطفا چیزی در باره او به من نگویید نمیخواهم او را ببینم. مادر گفت.. او امده تا بگوید قصد دارد با دختر دیگری ازدواج کند. سپس کارت عروسی پسر رابه دختر داد. قلب دختر ناگهان هزار تکه شد و حس کرد هنوز قلبش برای ان پسر میتپد، اما در عین حال فکر کرد که باید همه چیز را فراموش کند. با اندوهی زیاد پاکت را باز کرد و ناگهان اسم خودش را روی ان دید گیج شد و به مادرش گفت این چه شوخی مسخره ای است؟ مادرش گفت کسی با شماشوخی نکرده... سپس پسر جوان با دسته گلی وارد اتاق شد. بار دیگر در مقابل اختر زانو زد وتقاضای ازدواج کرد دختر صورتش را پوشاند وگفت متاسفم مادیگر نمیتوانیم باهم ازدواج کنیم من دختری زشت شده ام دیدن چهره ی من چشم هارا ازار میدهد... پسر در پاسخ گفت بدون اجازه تو مادرت یکی از عکس هایت را برایم فرستاد وقتی عکس را دیدم حس کردم هنوز هیچ چیز عوض نشده و تو هنوز همان دختری هستی که عاشقانه دوستش داشتم. باور کن هنوز برای من زیباترین و دوستداشتنی ترین دختر روی زمین هستی زیرا من عاشق هستم .چشم های عاشق در معشوق خود چیزی جز زیبایی نمیبیند.